
خدایا من تو را دارم .....
|
والاااااااااااااااااااااا
کلمه ها بر احساسها و اندیشه ها تاثیر میگذارند.
بگوییم : از اینکه وقت خود را در اختیار من گذاشتید متشکرم.
بگوییم : در فرصت مناسب کنار شما خواهم بود.
بگوییم : راست میگی؟ راستی؟
بگوییم : خدا سلامتی بده.
بگوییم : هدیه برای شما.
بگوییم : با تجربه شده.
بگوییم: قشنگ نیست.
بگوییم: خوب هستم.
بگوییم : مناسب من نیست.
بگوییم : با این کار چه لذتی میبری؟
بگوییم : شاد و پر انرژی باشید.
بگوییم: من.
بگوییم: دوست ندارم.
بگوییم: آسان نیست.
بگوییم : بفرمایید.
بگوییم : خیلی راحت نبود.
بگوییم : مسئله را خودم حل میکنم. [ دوشنبه بیست و ششم فروردین 1392 ] [ 9:37 ] [ بهاره ]
[
] کمی حرف دلم
سلام به همه ی دوستای گلم شرمندم که نبودم و بازم بهم سر زدین بابات همه تبریکهاتون ممنونم امیدوارم شما هم سال خوبی رو پیش رو داشته باشین .متاسفانه سال ۹۲ برام شروع خوبی نداشت مادر بزرگم چند ساعت بعده تحویل سال ما رو برای همیشه ترک کرد مثل یه شوک بزرگ بود که هنوزم باورش سخته که دیگه بین ما نیست نمیدونم کجای کار اشتباه کردیم که نعمت به این بزرگیو از دست دادیم ما آدما عادت داریم قدر چیزایی که داریمو به درستی نمیدونیم و بعد از دست دادنشون پشیمونیم .خدایا میدونم مادر بزرگم الان پیشته و خیلی هم جاش خوبه اما کاش بهم فرصت میدادی شاید نوه ی بهتری میتونستم باشم . خیلی دلم براش تنگ شده یه حرفایی هست که دوست داشتم همیشه به مامان بزرگم بگم تو این وبلاگ خیلی راحت تر از هرجای دیگم
اجی جون خیلی ازت ممنونم که یه مامان خوب برای من بزرگ کردی و براش زحمت کشیدی من ارامش امروز زندگیمو مدیون زحمات و سختی های شمام فکر نکن نوه ی قدر نشناسی بودم دلم برات میرفت اگه گاهی دیر نمیشد بیام پیشت نه اینکه دلم نمیخواست خودت میدونی درس و دوری راه و بعضی از مسایل دیگه نمیزاشت. میخواستم تابستون بیا پیشت بمونم یه عالمه ...اما نمیدونم چرا خدا بهم این فرصتو نداد راستشو بخوای دیگه حوصله جمع های فامیلی رو ندارم وقتی تو نیستی... حلقه ی اتصال همه تو بودی گاهی یادم میره میگم مامان یه زنگ بزن به اجی هنوز باور نمیشه نیستی دوست دارم باشی و مثل قبلا ۱۰ بار قصه ی تکراری بازار بردن منو برام تعریف کنی بخدا خسته نمیشدم کیف میکردم وقتی واسم میگفتی چه جوری میخواستی ادبم کنی دلم خیلی برات تنگ شده خیلی دوستت دارم از خدا میخوام بهترین جای ممکن رو برات آماده کرده باشه که میدونم همینطوره
پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردنیست
[ پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1392 ] [ 11:48 ] [ بهاره ]
[
] توکل یعنی اجازه دادن به خداوند
که خودش تصمیم بگیرد! تو فقط بخواه و آرزو کن اما پیشاپیش شاد باش! و ایمان داشته باش که رویاهایت هم چون بارانی در حال فرو ریختنند! پیشاپیش شاد باش و شکر گذار چرا که خداوند نه به قدر رویاها بلکه به اندازه ایمان و اطمینان توست که می بخشد! ![]() [ سه شنبه یکم اسفند 1391 ] [ 19:16 ] [ بهاره ]
[
] خدایا دوستت دارم
نگاهم رو به سمتِ تو ؛ شبم آیینه ی ماهه [ شنبه چهاردهم بهمن 1391 ] [ 16:37 ] [ بهاره ]
[
] خوشبخت شی
نقوش دستهایم نام محبوب
[ چهارشنبه یازدهم بهمن 1391 ] [ 16:36 ] [ بهاره ]
[
] آیا می دانید تاثیر جمله " این مکان مجهز به دوربین مدار بسته است" به مراتب بیشتر از جمله " عالم محضر خداست، در محضر خدا معصیت نکنید." می باشد! خدایا ما را ببخش
[ پنجشنبه بیست و هشتم دی 1391 ] [ 9:18 ] [ بهاره ]
[
] .......
خدا جون سلام اونجوری نگام نکن میدونم خیلی پروام میدونم صبح یه حرفایی زدم که اصلا درست نبود نمیدونم کاش ادم بودی کاش جای من بودی نمیدونم حتما میفهمی همه حرفامو ........ میدونم دارم یه سری حرف مسخره میزنم که شاید خودمم بهشون بخندم میدونم ازم ناراحت میشی میدونم خیلی چیزا رو میدونم اما میخوام نادون باشم خودمو بزنم به نادونی به احمقی دیشب داشتم میخوابیدم آرزو کردم بلند نشم دیگه نمیدونم چرا خیلی دلم برات تنگ شده میدنم کنارمی اما تو این دنیا بهم کیف نمیده بهم هیچی کیف نمیده بهم نخندی ها میترسمم از مرگ خیلی گناه کردم میدونی که خودت ....اما اگه بمونم لابد بیشتر میشه نمیدونم آدمای خوبت کجان نگاشون کنم یاد بگیرم اصلا آدم خوب نمیبینم اونام که خوبن تامینن نیازی نیست دیگه بد باشن مگه نه؟؟اگه باهام موافقی یه بار دیگه بکوب به قلبم درد که بگیره میفهمم تو هم ناراحتی ...نیستی؟؟؟فقط از دست من ناراحت میشی خدا جون؟؟چرا من؟؟؟؟خدا جون کم آوردم خیلی تنهام خیلی زیاد به تموم کارای من داره حساب رسی میسه تو همین دنیا جواب همشونو دارم میدم مگه نه؟؟جهنم از همین جا شروع شده فقط میخوام بدونم کی تموم میشه؟؟ این وبلاگو خیلی وقته ساختمیه مدت پاکش کردمو بازم ساختم خیلی چیزا توش نوشتم خیلی غما شادی ها همیشه کنارم بودی تو همه ی مواقع وقتی دلم شکست وقتی پام شکست وقتی صورتم داغون شد وقتی مریضی ناعلاج گرفتم همیشه همیشه کنارم بودی وقتی داد زدم گفتم آخ قلبم درد گرفت دیدم تو هم ناراحتی من هیچی یادم نرفته همه چیز یادمه هنوزم ادامه داره اینبارم کنارم باش میخوام همه چیو تموم کنم میخوام شاد باشم کنار تو کنار همون چیزی که تو برام میخوای خدا جون بازم صبر میکنم میشه یکم بیشتر صبورم کنی؟؟میشه آدم تا این جد صبور باشه؟؟میدونم گستاخم اما تو بزرگی خوبی مامانم هیشه میبخشتم چون بزرگترمه خدا جون تو بزرگتر همه آدمایی میشه ببخشیم؟؟ دلم میخواد بازم بهم مهربون یکنی کمکم کنی فقط همین خیلی حرفا دارم اما نمیتونم بزنم نمیتونم تایپ کنم نمیتونم بهز بون بیارم خداااااااااااا خیلی دلم گرفتهههههههههههههههههه با صدای بلند گرفته [ سه شنبه پنجم دی 1391 ] [ 10:30 ] [ بهاره ]
[
] ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
سلام
شخصی به نام ؟ خیالت راحت حلالت کردم از اولم نفرینت نکردم امیدوارم به تمام آرزوهات برسی از خدای مهربون میخوام هیچ وقت تنهات نزاره خوش باشی [ شنبه هجدهم آذر 1391 ] [ 14:51 ] [ بهاره ]
[
] میگن هر موقع آب می نوشی بگو “یا حسین” این روزا وقتی آب می بینی و نمی نوشی آروم بگو “یا ابا الفضل”
[ یکشنبه بیست و هشتم آبان 1391 ] [ 21:9 ] [ بهاره ]
[
] لیوان چای روی میز در انتظار جرعه است [ شنبه بیست و دوم مهر 1391 ] [ 15:5 ] [ بهاره ]
[
] اللهمُّ صَل علی مُحمّد و آل مُحمّد و عجّل فرجهم:: [ پنجشنبه نوزدهم مرداد 1391 ] [ 19:53 ] [ بهاره ]
[
] هر وقت " دلــت "تکان خورد ، اول خوب بخند ! بخند ، بخند و بفهم!
بفهم که این " دل " را باید راه ببری همین طور که " خـدا " آفریده است او را ، با تمام تعلقاتش ؛ با تمام بستگی هایش !! ![]() [ یکشنبه پانزدهم مرداد 1391 ] [ 12:6 ] [ بهاره ]
[
] خدایا
وقتی قلبهایمان کوچکتر از غصههایمان میشود
وقتی نمیتوانیم اشکهایمان را پشت پلکهایمان مخفی کنیم
و بغضهایمان پشت سر هم میشکند،
وقتی احساس میکنیم بدبختیها بیشتر از سهممان است و رنجها بیشتر از صبرمان؛
وقتی امیدها ته میکشد و انتظارها به سر نمیرسد،
وقتی طاقتمان طاق میشود و تحملمان تمام...
آن وقت است که مطمئنیم به تو احتیاج داریم و مطمئنیم که تو،
فقط تویی که کمکمان میکنی...
آن وقت است که تو را صدا میکنیم، تو را میخوانیم.
آن وقت است که تو را آه میکشیم، تو را گریه میکنیم، تو را نفس میکشیم.
وقتی تو جواب میدهی،
دانهدانه اشکهایمان را پاک میکنی و یکییکی غصهها را از توی دلمان برمیداری،
گره تکتک بغضهایمان را باز میکنی و دل شکستهمان را بند میزنی،
سنگینیها را برمیداری و جایش سبکی میگذاری و راحتی؛
بیشتر از تلاشمان خوشبختی میدهی و بیشتر از لبها، لبخند،
خوابهایمان را تعبیر میکنی و دعاهایمان را مستجاب و آرزوهایمان را برآورده،
قهرها را آشتی میکنی و سختها را آسان.
تلخها را شیرین میکنی و دردها را درمان،
ناامیدها، امید میشود و سیاهها سفید سفید...
خدایا
تورا صدا میکنیم ،تو را می خوانیم
[ چهارشنبه یازدهم مرداد 1391 ] [ 14:54 ] [ بهاره ]
[
] نمے فهمم وقتے به نمـــاز مے ایستم مـن ، تـــــو را مے خـــوانـــــــم… ؟! یـــــا تــــــــــو ، مـــــرا مے خــــــوانے …. ؟! فقط کـــــاش که عشـــــقمان دو طـــــرفه باشـــد . ..
[ چهارشنبه دهم خرداد 1391 ] [ 10:51 ] [ بهاره ]
[
] عید 91
. بی تو اینجا همه در حبس ابد، تبعیدند سالها، هجری و شمسی همه بی خورشیدند سیرتقویم جلالی به جمال توخوش است فصلها راهمه با فاصله ات سنجیدند توبیایی همه ساعتها، ثانیه ها از همین روز همین لحظه همین دم عیدند اللهم عجل لولیک الفرج
نوروز ۹۱ مبارک
[ سه شنبه یکم فروردین 1391 ] [ 1:21 ] [ بهاره ]
[
] دخترک کبریت فروش
های دخترک! برگشت چه بزرگ شده بود ...... گونه اش آتش بود سرخ، زرد، ... با کبریت های تو شهر را به آتش بکشم! تنم لرزید می خری؟......
[ جمعه دوازدهم اسفند 1390 ] [ 20:42 ] [ بهاره ]
[
]
داشتم میرفتم دانشگاه طوبا زنگ زد داشت گریه میکرد گفتم چی شده؟ گفت چرا امیدوارم کردی ؟ ترسیدم امااااااااااااااا درست حدس زدم آرزو خواهر زادش اومد یش خودت خدا جون خدایای مهربونم آرزو زنده نموند که به آرزوهاش برسه که مادرش به آرزوهاش برسه که...هر چی خودت صلاح میدونی حتما اونجا جاش بهتره ...زمین کجا و بهشت تو کجا ۱۲ سال حالا دیگه نه ...حتما جاش بهتره حتما
[ شنبه ششم اسفند 1390 ] [ 12:35 ] [ بهاره ]
[ ] یادمان رفت
" سـرمشــق های آب بــابــا یــادمــان رفتـــ ، رسمــ نــــوشتن بـــا قــــلمـــ یــادمــان رفتــ ، شــعــر خـــدای مهــربــان را حفــظ کــردیمــ ، امــا خــدای مهــربــان را یــادمــان رفتــ..."
[ چهارشنبه سوم اسفند 1390 ] [ 22:57 ] [ بهاره ]
[
] چه کنم
خدایاااااااااااااااااااااااا
نه آنقدر پاکم که مرا کمک کنی و نه آنقدر بدم که رهایم کنی...
[ سه شنبه دوم اسفند 1390 ] [ 16:12 ] [ بهاره ]
[
] خدا جون دوستت دارم توقلبمی
[ پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1390 ] [ 11:58 ] [ بهاره ]
[
] بیائیم نخندیم . . .
بیائیم نخندیم . . . [ دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390 ] [ 0:14 ] [ بهاره ]
[
] خودم خوشم اومد
کودکی که لنگه کفش خود را امواج از او گرفته بود بر روی ساحل نوشت: [ پنجشنبه بیستم بهمن 1390 ] [ 1:0 ] [ بهاره ]
[
] تا تورو دارم مادر من چه غم دارم؟؟
خدایا !...جایی بهتر از بهشت خلق کن برای زیر پای مادر میخواهم...
پ.ن كاش میشد لاغر کنم خیلی لاغر...
بیست کیلو بشم! ده کیلو بشم! نه! ... ...سنگینه براش...پنج کیلو شم ...تا دوباره برم رو " پاهای مــامــانم " بخوابم مادرم دوستت دارم
[ سه شنبه هجدهم بهمن 1390 ] [ 22:28 ] [ بهاره ]
[
] |
|